محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1238

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كفن كنيد و بر كنار راه بگذاريد و نخستين كاروانى كه بيايد بگوييد : اين ابو ذر يار پيمبر خداست و ما را به دفن وى كمك كنيد . » و چون ابو ذر بمرد زن و غلام چنان كردند كه او گفته بود و جثهء كفن شدهء او را بر كنار راه نهادند و عبد الله بن مسعود و جمعى از مردم عراق كه به قصد عمره مىرفتند ناگهان جنازه اى بر كنار راه ديدند كه نزديك بود شتر آن را لگدمال كند ، و غلام از كنار راه برخاست و گفت : « اين ابو ذر يار پيمبر خداست ، كمك كنيد تا وى را به خاك كنيم . » گويد : و عبد الله بن مسعود از ديدن جنازه گريستن آغاز كرد و گفت : « حقا كه پيمبر خدا راست گفت كه تنها راه مىسپرى و تنها مىميرى و تنها محشور مىشوى » . آنگاه قصهء به جا ماندن ابو ذر را در راه تبوك و آن سخنان كه پيمبر خداى در بارهء وى گفته بود براى همراهان خويش نقل كرد . گويد : تنى چند از منافقان و از جمله وديعة بن ثابت و مخشى بن حمير در راه تبوك همراه پيمبر بودند و يكيشان با ديگرى گفت : « پنداريد كه جنگ با بنى الاصفر چون جنگهاى ديگر است ، به خدا گويى مىبينم كه فردا به ريسمانها بسته‌ايد . » و اين سخنان را براى ترسانيدن مؤمنان مىگفت . مخشى بن حمير گفت : « به خدا خوشتر دارم كه هر يك از ما را صد تازيانه بزنند اما براى اين سخن كه مىگوييد قرآنى در بارهء ما نازل نشود . » پيمبر به عمار بن ياسر گفت : « پيش اين گروه برو كه سخنان ناروا گفتند و بپرس چه گفته‌اند ، اگر انكار كردند بگو چنين و چنان گفتيد . » و سخنان آنها را بگفت . عمار برفت و با آنها سخن كرد و به عذرخواهى پيش پيمبر آمدند ، و وديعة بن ثابت در آن حال كه پيمبر كنار شتر خويش ايستاده بود مهار شتر او را گرفته بود و مىگفت : « اى پيمبر خدا حرف مىزديم و تفريح مىكرديم . » و خداى عز و جل اين آيه را نازل كرد :